تبلیغات
♡ کلبه وینکس ♡ - داستان وینکسی 1 { قسمت چهارم }
کلبه‌ی وینکس برای همه‌ی وینکسیای عزیز

داستان وینکسی 1 { قسمت چهارم }

چهارشنبه 29 خرداد 1392 01:28 ب.ظ

نویسنده : A.K
ارسال شده در: داستان ،

سلام ، چطورید ؟
به قسمت آخر داستانمون خوش اومدید
اگه می‌خوای بدونی چی میشه ادامه یادت نره
بپر ادامه


قسمت‌های قبل :

قسمت اول :
تو تولد استلا یکی از پکسی‌ها اومد پیش اونا و گفت که تریکس پکسی‌ها رو گرفته . بعد استلا ، بلوم و میوسا به کمک پکسی‌ها رفتن . در اون‌جا تریکس بهشون حمله کرد و اونا قدرتشون رو از دست دادن و بلوم از سخره پرت شد پایین و استلا هم برای کمک بهش پرید پایین و میوسا با تریکس جنگید و در آخر جادو شد ...

قسمت دوم :
بلوم زمین میخوره و از حال میره و استلا هم هر کاری می‌کنه نمیتونه بیدارش کنه تا این که میوسا رو می‌بینه و دنبالش میره ولی میوسا بهش حمله می‌کنه و استلا هم از هوش میره و میوسا استلا رو با خودش میبره پیش تریکس ...

قسمت سوم :
بلوم بلند میشه و دنبال استلا می‌گرده وقتی تو همون غار می‌رسه تریکس میاد و به بلوم میگه که اگه استلا رو می‌خوای باید تمام قدرتت رو بدی ! بلوم هم میده و تریکس استلا رو آزاد میکنه . وقتی اونا از غار بیرون اومدن میوسا بهشون حمله می‌کنه ...




و حالا قسمت آخر یعنی قسمت چهارم :

میوسا بهشون حمله کرد و استلا و بلوم هم همین جوری و دست خالی با اون جنگیدن
تا این که استلا رو یه سخره پرت شد و بلوم هم محکم به سنگی خورد و افتاد زمین
 تو همین لحظه یه کمی از نور خورشید به استلا خورد و استلا نیروش رو بدست آورد
و از رو زمین بلند شد و تبدیل شد و نیرویی به سمت میوسا پرتاب کرد و
میوسا زمین خورد ، بعد استلا پرواز کنان رفت و کنار میوسا نشت و گفت :
میوسا بلندشو ، به خودت بیا ، میوسا
میوسا هم بلند شد و با صورتی حیرت‌زده گفت :
استلا ! من اینجا چی کار می‌کنم ؟ وای ! بلوم چی شده ؟
بلوم هم بلند شد و  ماجرا رو برای میوسا تعریف کرد و بعد میوسا گفت :
پس پکسی‌ها چی شدن ؟
وای ! پکسی‌ها رو یادمون رفت ! ، باید بریم نجاتشون بدیم
بعد همه با هم به سمتی که پکسی‌ها اونجا زندانی شده بودن دویدن
که میوسا پکسی‌ها رو دید و گفت :
اوناهاشن ، اونجا ، بدویید بریم
بعد بلوم رفت تا در قفس رو باز کنه که یک دفعه تریکس ظاهر شد
میوسا و استلا هم سریع تبدیل شدن و به تریکس حمله کردن
دارسی گفت :
شما نمی‌تونید ما رو شکست بدید
آیسی هم گفت :
خب میوسا می‌بینم که به خودت اومدی ! چه جالب استلا هم که قدرتش رو بدست آورده ! حیف که وقت نکردیم تمام قدرتت رو ازت بگیریم ، ههههه
استلا هم حمله کنان گفت :
به تو ربطی نداره ! می‌تونستید بقیه‌ی قدرتم رو هم بگیرید ولی این کار رو نکردید چون که ترسویید !
این حرف استلا استورمی رو خیلی خیلی عصبانی کرد و اون هم نیرویش رو به طرف استلا پرتاب کرد و استلا جاخالی داد
و میوسا و استلا با تمام قدرت با تریکس جنگیدن و بلوم هم سعی کرد پکسی‌ها رو نجات بده
اون قدر با هم جنگیدن که تریکس شکست خورد و زود فرار کرد و ناپدید شد
بلوم هم قدرتش رو بست آورد و سریع دوید پیش استلا و میوسا و گفت :
کارتون عالی بود ! کاش منم می‌تونستم بجنگم
بعد همه با هم پکسی‌ها رو آزاد کردن و با اونا پیش بقیه برگشتن
وقتی برگشتن همه‌ی ماجرا‌ها رو برای همه تعریف کردن که تکنا گفت :
استلا عجب تولدی داشتی ! بیا تا اتفاق دیگه‌ای نیفتاده زودتر جشن رو بگیریم


پایان

یه توضیح :
استلا با خوردن نور بهش قدرتش رو بدست آورد و میوسا هم وقتی که جادو شد قدرتش رو بدست آورد ولی بلوم اون موقع قدرتی نداشت چون ترکس قدرتش رو گرفته بود ولی وقتی تریکس شکست خورد و ناپدید شد دوباره قدرتش رو بدست آورد




این بار از همیشه بیشتر بود
این آخرین قسمت داستانم بود
داستانای دیگه بعدا
وقتش معلوم نیست
راستی این اولین داستانمه
پس لطفا نظر بده
و بگو چطور بود
بایییی




دیدگاه ها : داستانم خوبه ؟
آخرین ویرایش: جمعه 31 خرداد 1392 12:23 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30